تبليغاتX
گذر زمان
گذر زمان

برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست

سراینده این شعر بهترین فرد توی زندگیم هست...

تو برام قشنگترینی ، تو فرشته زمینی

روشنی شب تارم، اسمتو من،ماه میذارم

خوبیو ذلال و پاکی، بهترین عشق رو خاکی

ای فدات هرچی که دارم، اسمتو دریا میذارم

تو خوبی بی انتهایی، خوشگل بی ادعایی

اسمتو ای ناز یارم، آسمونِ من میذارم

تویی ماه، تویی ستاره، تو طراوت دوباره

تورو ای دار و ندارم، اسمتو بارون میذارم

تو صداقتی، تو صادق، تویی عشق، تو یه عاشق

تویی تو، هرچی که دارم، اسمتو پاییز میذارم

تو تنها دلیل بودن، شعر عاشقی سرودن

بی تو زندگی ندارم، اسمتو نفس میذارم

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 23:35 توسط ساره | |

خواهم ز خدایم که بدلخواه بمیرم

یعنی که تورا بینم و آنگاه بمیرم

آن شبنم پاکم که بگلزار طبیعت

ناگه بوجود آمده ناگاه بمیرم

ای عشق ز جان من دلخسته چه خواهی؟

بگذار که با این غم جانکاه بمیرم

آن به که در این وادی پرپیچ و خم عمر

گمراه بسر برده و گمراه بمیرم

شمعم من و روی تو امید سحر من

مپسند که نادیده سحرگاه بمیرم

میگفت صفا زنده و جاوید منم من

روزی که بدلخواه تو ای ماه بمیرم

 

نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 19:22 توسط ساره | |

در بند دیده شدن نباش....

دیدنی باش...

محتاج دعا...

برام دعا کنین...

جمعه کنکور سراسری دارم....

من!!!!!!!!!!!!!کنکور!!!!!!!!!!!!!!!!!تهران!!!!!!!!!!!!یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 21:52 توسط ساره | |

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت

تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

خسته از این زندگی با غصه های بی شمار

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 17:30 توسط ساره | |

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام و هستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
 پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
 وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
 من که مجنونم تو مجنونم نکن

 
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو… من نیستم

 

و اینک پاسخ خداوند:

 

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
 

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
 

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
 

 کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
 

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

 مطمئن بودم به من سر می زنی
 در حریم خانه ام در می زنی

 
 حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
 

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 21:0 توسط ساره | |

منم سرگشته حیرانت ای دوست
کنم یکباره جان قربانت ای دوست

ولی نا سازه شوق وصل کویت.
زهر سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده
میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت
وجودم را زغم ویرانه کرده

من آن آواره بشکسته بالم
زهجرانت بتا رو به زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها
پریشان گشته شد یکباره حالم

زهر سر بر سر سجاده کردم
دعایی بر آن دلداده کردم

زحسرت ساغر چشمان ای دوست
نماند یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟
زهجر یار تا کی داغ داری؟

بگو تا کی زشوق روی لیلی
تو مجنون پریشان روزگاری؟

پریشانم، پریشان روزگارم
من آن سرگشته ی هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت
درون سینه آسایش ندارم

زهجرت روز و شب فریاد دارم
زبیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه خود
هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازنینم بی وفایی؟
دمادم با دل من در جفایی

چرا آشفته کردی روزگارم
عزیزم دارد این دل هم خدایی

 

 

شاعر: محمود موجی

خواننده: حسین کشتکار بوشهری

نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 13:41 توسط ساره | |

سال نوتون جدید
نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 13:56 توسط ساره | |

سپندار مذگان بر تمامی عاشقان ایرانی مبارک باد...

زنده باد کورش کبیر

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 18:54 توسط ساره | |

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید،‌
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید،‌
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند.
وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید،‌
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد.
همان گونه که شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند.
همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.
می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند.
سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند.
آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید.
ورزتان می‌دهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 10:38 توسط ساره | |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 10:36 توسط ساره | |

Design By : Night Melody